2/06/2009

شما، هنوز،، چیزی،،، درباره‌ی چه‌چیزها نشنیده‌اید؟


www.CheChiZha.Blogfa.com

8733

متبرک باد حضور تو که

بر دوام سایه افکَنَدْ و دایر شدن را ننگ دوزخ برشِمُرد.

حالی به عوام اوهام به تماشا بَرَد و خود به وضوح یک دایره نُمایان شد.


 

یک

1/28/2009

... ، ...

،، من
،،،


 


 


 


 

سرزمین من هجرت است؛

اجد♂♀ادم آریایی بوده‌اند

پدربزرگِ من،

انسان!

به خاک،

لقبِ ایران

تقدیم کرده است؛

و جز از آن را،

لقب: انیران.

-من اما

اهل هیچ کجا

سهمِ

هیچ خاک

نیستم من!


 


هم از آن‌دست که تازیان انسان را

به عرب و عجم

و دارایان

به دارا و ندار

و خدایان

اما به تساوی

به زن و مرد

تقسیم کرده‌ است؛

مرا انسان و انسان‌ها و انسان‌ها

محکامه

نخواهد توانست کرد.


 


مرا ببین


من رسم جاده‌ام

با من همیشه، سفر

همراه بوده است


 

من همه

حقوق بین‌الملل‌ام!

نه روی آب، نه روی خاک،

نه در آتش،

نه در غبارِ سردِ زمان؛

من،

از یاد نخواهم رفت؛

وین گونه کسی هرگز

مرا از خوابْ

خوشْ

بیدارْ

نخواهد توانست کرد.


 



راه، همیشه راه بود


راهِ ماندن، راهِ سفر

راهِ جاده بی‌انتهاست؛ بود...

من و تو
همیشه بد رفته‌ایم
کم نگفته بودیم هرگز،
تنها،، بس نبود!

من و تو هجرتی بودیم
عشیره‌یی که ادعای خاک نداشت
و فقط گاهی

کمر به احداث چادر، خم می‌زد،
که گوسفندش آسوده‌بال بِچَرَد...

من و تو هجرتی بودیم،
عشیره‌یی که ادعای خاک نداشت...

گوسفندِ طلایی را سر نبری، پسر!
که دخترک
قالی ببافد
برای پدر.
قلبِ دخترک را بچسب
دست‌های‌اش را

که پینه،
هرگز
پیرش
نخواهد توانست کرد.


بیا نگاه کن!
رازِ دلْ‌کندن،

از خاک

راه،

همیشه راه بود...


 

من و تو سهمِ کل جهان‌ایم؛
آیینه‌ی تمام نمای آریایی
که اینک به پارسی کسی
این‌گونه
سخن از جامه‌دان سخن
می‌دراند

بیا نگاه کن
عشق زیباست.
کولی زیباست.
دخترک زیباست.
هنر زیباست.

ستایش کن!
-نه! تو هنرمندی!
تو ستایش‌گری!
نه ستایش شونده!
باور کن!
دختر را ببین!


«دست از گمان بدار
پدر گفته بود این‌چنین-
«با مرگِ مرز پنجه میفکن!
«بودن به از نبودْ شدن، خاصه در بهار...»

...

1/11/2009

انگار که از ترس بی‌کلام ماندن
دست به قلم یازیده‌ام
و از نازِ نابِ واژه‌گانِ بلوری‌یْ شه‌زاده‌ی قلعه‌های ادبی‌یات،
ریشه‌ی پوک خویش را در حریر واژه‌های تو،
این چنین دوانیده‌ام.

من انتهای اعجاز اصوات نبوده‌ام اگر،
تو مرا این‌چنین باور نمی‌کردی...

تو خود از من-شاید در خوابی- خواسته بودی:
که از خسته‌گی خاکستری‌ی‌ خویش،
با خود به خنده درآیم و در خلوت‌ خیسُ خالی‌مان،
-خاصه در خصومت بی‌سرانجام کاغذ و باد-،
از ابرهای مهر و عطوفت
قلم به کاه مماس کنم...

اگر چه می‌دانستم من،
همه از دست خنده‌ی کوچک لب‌های توست
(در حضور ممتد قافیه‌ام)،،
که از دست‌های نابالغ من،
(آن روسپیان ماتم‌زده‌ی بهاری)،،،
این‌گونه :توانِ: واژه: شکستن‌ام برآید.

من سنگِ واژه را به سینه نمی‌زنم.
من از زور بی‌خوابی‌ی عصر، از پریشانی‌ی خوابِ نیم‌شب،،
واژه در شقیقه‌ی چله‌ی کمان‌ام نهاد‌ه‌ام،
تا قیلوله‌ی کوتاه‌تان را
در شیار نسیم پنجره‌های فاصله،
با ریگِ کوچک اندیشه‌ام، بارور کنم.
آری من در پاپوش خویش، همیشه ریگی به یاری همراه داشته‌ام.

مرا ندانستند، آن‌گونه که تو نیز مرا نمی‌خوانی...
که اگر خوانده بودی‌ام از پیش،
هرگز در پاییزِ هوس‌آلوده‌ی گرم‌تنِ بهاری‌ام،
قلم به فهم تو از احساس خود رنجه نمی‌کردم.

قسمت این بود شاید...
تو همیشه در خواب،‌ خوش؛
در روز خنده به لب؛
و در شب - مومنانه-
با هرکه هست، باهرکه نیست،،
آغوش به بستر خود لحیم ‌کنی...
و خوابِ دلواپسی نبینی!
و هر وقت که از هجومِ خاطرات و خطرها
از هجوم خیالات و اوهام دلْ‌رنجه شدی،
تنها کتابی بدست ‌گیری
-از آن دست که من و آنان، تنهای‌مان امکانِ سرودن بود-
و می‌خوانی که چه‌گونه من‌ِ دیگرم در شمایل انسانی دیگر،
بی‌خوابی‌ی خویش را با خطوطِ سربی‌ی سرد،
در دستان کوچک تو هجّی کرده‌ایم.

به یاد بیاورمان در خلوت خویش
و دستان کودکی‌مان را با هجوم بی‌هوای خویش
در بادبان باروری درگذران!

زن

11/07/2008

من از مقام تو حرف می‌زنم
ای زهرآگینه دل‌زن زود رنج
بدان سبب که خاموشی و خاموشی‌ات را دشنام نمی‌دانم
بدان جهت که نواله‌ی دنیا
از دست‌رنج تو زمینی شد
و رنجی را آغاز کرد که خود تو تنها لایق‌اش بودی
آری از تو می‌گویم که مرا به سمت بی‌سمت هذیان زده‌گی کشانده‌یی
و دل‌گیری از آن که تو را به نام عشق و دلداده‌گی نمی‌خوانم
زن! تو بودی دلیل نفرین ابلیس
بدان زمان که آفریدگارش
تو را و لطف تو را و حماقت‌ات را به لبخند نمکینی پوزخند می‌داد
و دل‌شاد بود کسی که افسانه‌اش آغاز شد
پس آن‌دم تو تنها نماندی در سِجْنِ زمین
به جرمی که دست یازیدن را در حماقت و فریب جست‌وجو کرده بودی.
من قدم را به ردپای تو وصله کردم
ٱن‌زمان که تو گلو گرفته بودی که: «بیا و من نه‌تنها دلیل این گناه‌ام»
آه اما تو گناه‌کار بود‌ه‌ای پیش از آن‌که کسی گناه را بسراید.
آری زن این‌گونه من از تو پُرم
چرا که تو دلیل بی‌دلیل کوششی هستی که از آغاز سهم من بود
و به آن راه نبرده بودی پیش از آن که خود تو را طلب کنم
پس به حماقت‌ات خشنود شدی و مرا از مینوی من راندی
به تو نفرین که هرچه دارم –اگرچه هیچ نیست جز درد نفیرآلوده‌یی از دوری مینو-
از تو دارم و هرچه در طلب آن‌ام از جهالت تو
ای کاش اندیشه گلی بود سرخ،
تا می توانستی آن‌را به سبک روشن آراسته‌گی به پیشانی کوتاه‌ات وصله کنی
و دل‌شاد باشی چون همیشه که بی‌بلاهت و زیبایی.
بدان از آن جهت که دست قلم‌گیر آفرینش بر من فرود آمد
به نامْ آدمی بوده‌ام و تو از آن دست که در حضورم شدی
سهمِ آدمی
اما تو سهم‌ام را به کوشش همیشه‌ام پیونده می‌خواهی
و از یاد برده‌ای که آدمی من‌ام و تو هنوز حوایی
آری زن دلیل جهالت‌ات این است
و من خنده به لب و اشک در دل و خاری به پا از ظهور تو می‌گذرم
اگرچه نام مینوی مرا به عاریت گرفته و تکثیر شده‌ای در هیأت دخترکان
پس از تو باز پس خواهم گرفت هر نام که دزدیدی و هر سهم که نپرداخته در آن سهیم شدی
از این دست تو پیش‌ترک حریص بودی به خانه‌گاه‌ام
و من نه! اما رسوا تویی و تا ابد تنها و بی‌تو به خانه‌گاه‌ام گام خواهم نهاد
و مینوی من یک‌سره از حضور قدم‌های من متبلور خواهد شد
آری من از مقام تو حرف می‌زنم ...گرچه هنوز در جست‌وجوی آنی

9/18/2008

بوفی بر شاخ کاجی قصیده‌ی خوف‌ناک آزادی را به زبان زنده‌ي بوفان آواز می‌کرد
رودخانه از کوه
تا دشت و دریا
قصیده‌ی آزادی را به واژه‌ی چکاچک خویش -که تنها زبان زنده‌ی آب‌ها نام داشت- آواز می‌کرد
اما انسان در چهارسوی ذره‌یی که زمین‌اش نام داشت
به لکنت واژه‌ها خاموش بود
و با هزار زبان زنده منتشر بر آن
سرگردان بود
و نمی‌توانست به قدر بضاعت واژه‌ها آزادی را
به زبانی که خاک باغ‌چه و درخت و رودخانه بشناسند آواز کند.
من اما مثل کبکی سر به زیر توده‌ی برفی چونان آلوده می‌ذارم
و از دشنام افکار تمام رهسپاران زمینی سخت بیزارم
برایم بهتر است تنهایی و تنها شدن از دست این مردان بی‌کار و هنرنادار ذهن‌اش سخت آلوده
خدایا اتهام ناخدایی را به گردن می‌کشی
اما به روح سبز آن جنگل که از آفاق دور بی‌قراری‌های من پیدا شدهامشب مرا از نارفیقان زمینی وارهان
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.