ترانه ./.

شام غریب شعرمو
با قافیه سر می‌کنم
با آه از دل اومده
چشم شبو تر می‌کنم

مث نگاه حادثه
تو اوج عاشقانه‌گی
وقتی کسی نیست که به‌ش
تموم حرفاتو بگی

باید دوباره قد کشید
از این شب بی‌روزنه
دست‌های خورشیدی‌ی تو
منو به بالا می‌بره

بالای ترس و غصّه‌ها
بالای بی‌حوصله‌گی
بالای دل‌دل زدنو
بالای دردِ ساده‌گی

بگو که توی این شب‌ها
ستاره‌یی منتظره
می‌خواد بدونه نازشو
کی مث ابرا می‌خره

ترانه‌های یخ‌زده
تو زمهریر هر صدا
شکایت از کسی که نیست
همینه رسم آدما

صورت سرخ این غزل
فدای ناز بودن‌ت
رفیق روز بی‌کسی
چه تلخه این نبودن‌ت

نوشته‌های تازه از همین نویسنده در آدرس زیر قابل دسترسی‌ست.

8733

متبرک باد حضور تو که

بر دوام سایه افکَنَدْ و دایر شدن را ننگ دوزخ برشِمُرد.

حالی به عوام اوهام به تماشا بَرَد و خود به وضوح یک دایره نُمایان شد.


 

یک

... ، ...

،، من
،،،


 


 


 


 

سرزمین من هجرت است؛

اجد♂♀ادم آریایی بوده‌اند

پدربزرگِ من،

انسان!

به خاک،

لقبِ ایران

تقدیم کرده است؛

و جز از آن را،

لقب: انیران.

-من اما

اهل هیچ کجا

سهمِ

هیچ خاک

نیستم من!


 


هم از آن‌دست که تازیان انسان را

به عرب و عجم

و دارایان

به دارا و ندار

و خدایان

اما به تساوی

به زن و مرد

تقسیم کرده‌ است؛

مرا انسان و انسان‌ها و انسان‌ها

محکامه

نخواهد توانست کرد.


 


مرا ببین


من رسم جاده‌ام

با من همیشه، سفر

همراه بوده است


 

من همه

حقوق بین‌الملل‌ام!

نه روی آب، نه روی خاک،

نه در آتش،

نه در غبارِ سردِ زمان؛

من،

از یاد نخواهم رفت؛

وین گونه کسی هرگز

مرا از خوابْ

خوشْ

بیدارْ

نخواهد توانست کرد.


 



راه، همیشه راه بود


راهِ ماندن، راهِ سفر

راهِ جاده بی‌انتهاست؛ بود...

من و تو
همیشه بد رفته‌ایم
کم نگفته بودیم هرگز،
تنها،، بس نبود!

من و تو هجرتی بودیم
عشیره‌یی که ادعای خاک نداشت
و فقط گاهی

کمر به احداث چادر، خم می‌زد،
که گوسفندش آسوده‌بال بِچَرَد...

من و تو هجرتی بودیم،
عشیره‌یی که ادعای خاک نداشت...

گوسفندِ طلایی را سر نبری، پسر!
که دخترک
قالی ببافد
برای پدر.
قلبِ دخترک را بچسب
دست‌های‌اش را

که پینه،
هرگز
پیرش
نخواهد توانست کرد.


بیا نگاه کن!
رازِ دلْ‌کندن،

از خاک

راه،

همیشه راه بود...


 

من و تو سهمِ کل جهان‌ایم؛
آیینه‌ی تمام نمای آریایی
که اینک به پارسی کسی
این‌گونه
سخن از جامه‌دان سخن
می‌دراند

بیا نگاه کن
عشق زیباست.
کولی زیباست.
دخترک زیباست.
هنر زیباست.

ستایش کن!
-نه! تو هنرمندی!
تو ستایش‌گری!
نه ستایش شونده!
باور کن!
دختر را ببین!


«دست از گمان بدار
پدر گفته بود این‌چنین-
«با مرگِ مرز پنجه میفکن!
«بودن به از نبودْ شدن، خاصه در بهار...»

...

انگار که از ترس بی‌کلام ماندن
دست به قلم یازیده‌ام
و از نازِ نابِ واژه‌گانِ بلوری‌یْ شه‌زاده‌ی قلعه‌های ادبی‌یات،
ریشه‌ی پوک خویش را در حریر واژه‌های تو،
این چنین دوانیده‌ام.

من انتهای اعجاز اصوات نبوده‌ام اگر،
تو مرا این‌چنین باور نمی‌کردی...

تو خود از من-شاید در خوابی- خواسته بودی:
که از خسته‌گی خاکستری‌ی‌ خویش،
با خود به خنده درآیم و در خلوت‌ خیسُ خالی‌مان،
-خاصه در خصومت بی‌سرانجام کاغذ و باد-،
از ابرهای مهر و عطوفت
قلم به کاه مماس کنم...

اگر چه می‌دانستم من،
همه از دست خنده‌ی کوچک لب‌های توست
(در حضور ممتد قافیه‌ام)،،
که از دست‌های نابالغ من،
(آن روسپیان ماتم‌زده‌ی بهاری)،،،
این‌گونه :توانِ: واژه: شکستن‌ام برآید.

من سنگِ واژه را به سینه نمی‌زنم.
من از زور بی‌خوابی‌ی عصر، از پریشانی‌ی خوابِ نیم‌شب،،
واژه در شقیقه‌ی چله‌ی کمان‌ام نهاد‌ه‌ام،
تا قیلوله‌ی کوتاه‌تان را
در شیار نسیم پنجره‌های فاصله،
با ریگِ کوچک اندیشه‌ام، بارور کنم.
آری من در پاپوش خویش، همیشه ریگی به یاری همراه داشته‌ام.

مرا ندانستند، آن‌گونه که تو نیز مرا نمی‌خوانی...
که اگر خوانده بودی‌ام از پیش،
هرگز در پاییزِ هوس‌آلوده‌ی گرم‌تنِ بهاری‌ام،
قلم به فهم تو از احساس خود رنجه نمی‌کردم.

قسمت این بود شاید...
تو همیشه در خواب،‌ خوش؛
در روز خنده به لب؛
و در شب - مومنانه-
با هرکه هست، باهرکه نیست،،
آغوش به بستر خود لحیم ‌کنی...
و خوابِ دلواپسی نبینی!
و هر وقت که از هجومِ خاطرات و خطرها
از هجوم خیالات و اوهام دلْ‌رنجه شدی،
تنها کتابی بدست ‌گیری
-از آن دست که من و آنان، تنهای‌مان امکانِ سرودن بود-
و می‌خوانی که چه‌گونه من‌ِ دیگرم در شمایل انسانی دیگر،
بی‌خوابی‌ی خویش را با خطوطِ سربی‌ی سرد،
در دستان کوچک تو هجّی کرده‌ایم.

به یاد بیاورمان در خلوت خویش
و دستان کودکی‌مان را با هجوم بی‌هوای خویش
در بادبان باروری درگذران!

زن

من از مقام تو حرف می‌زنم
ای زهرآگینه دل‌زن زود رنج
بدان سبب که خاموشی و خاموشی‌ات را دشنام نمی‌دانم
بدان جهت که نواله‌ی دنیا
از دست‌رنج تو زمینی شد
و رنجی را آغاز کرد که خود تو تنها لایق‌اش بودی
آری از تو می‌گویم که مرا به سمت بی‌سمت هذیان زده‌گی کشانده‌یی
و دل‌گیری از آن که تو را به نام عشق و دلداده‌گی نمی‌خوانم
زن! تو بودی دلیل نفرین ابلیس
بدان زمان که آفریدگارش
تو را و لطف تو را و حماقت‌ات را به لبخند نمکینی پوزخند می‌داد
و دل‌شاد بود کسی که افسانه‌اش آغاز شد
پس آن‌دم تو تنها نماندی در سِجْنِ زمین
به جرمی که دست یازیدن را در حماقت و فریب جست‌وجو کرده بودی.
من قدم را به ردپای تو وصله کردم
ٱن‌زمان که تو گلو گرفته بودی که: «بیا و من نه‌تنها دلیل این گناه‌ام»
آه اما تو گناه‌کار بود‌ه‌ای پیش از آن‌که کسی گناه را بسراید.
آری زن این‌گونه من از تو پُرم
چرا که تو دلیل بی‌دلیل کوششی هستی که از آغاز سهم من بود
و به آن راه نبرده بودی پیش از آن که خود تو را طلب کنم
پس به حماقت‌ات خشنود شدی و مرا از مینوی من راندی
به تو نفرین که هرچه دارم –اگرچه هیچ نیست جز درد نفیرآلوده‌یی از دوری مینو-
از تو دارم و هرچه در طلب آن‌ام از جهالت تو
ای کاش اندیشه گلی بود سرخ،
تا می توانستی آن‌را به سبک روشن آراسته‌گی به پیشانی کوتاه‌ات وصله کنی
و دل‌شاد باشی چون همیشه که بی‌بلاهت و زیبایی.
بدان از آن جهت که دست قلم‌گیر آفرینش بر من فرود آمد
به نامْ آدمی بوده‌ام و تو از آن دست که در حضورم شدی
سهمِ آدمی
اما تو سهم‌ام را به کوشش همیشه‌ام پیونده می‌خواهی
و از یاد برده‌ای که آدمی من‌ام و تو هنوز حوایی
آری زن دلیل جهالت‌ات این است
و من خنده به لب و اشک در دل و خاری به پا از ظهور تو می‌گذرم
اگرچه نام مینوی مرا به عاریت گرفته و تکثیر شده‌ای در هیأت دخترکان
پس از تو باز پس خواهم گرفت هر نام که دزدیدی و هر سهم که نپرداخته در آن سهیم شدی
از این دست تو پیش‌ترک حریص بودی به خانه‌گاه‌ام
و من نه! اما رسوا تویی و تا ابد تنها و بی‌تو به خانه‌گاه‌ام گام خواهم نهاد
و مینوی من یک‌سره از حضور قدم‌های من متبلور خواهد شد
آری من از مقام تو حرف می‌زنم ...گرچه هنوز در جست‌وجوی آنی
بوفی بر شاخ کاجی قصیده‌ی خوف‌ناک آزادی را به زبان زنده‌ي بوفان آواز می‌کرد
رودخانه از کوه
تا دشت و دریا
قصیده‌ی آزادی را به واژه‌ی چکاچک خویش -که تنها زبان زنده‌ی آب‌ها نام داشت- آواز می‌کرد
اما انسان در چهارسوی ذره‌یی که زمین‌اش نام داشت
به لکنت واژه‌ها خاموش بود
و با هزار زبان زنده منتشر بر آن
سرگردان بود
و نمی‌توانست به قدر بضاعت واژه‌ها آزادی را
به زبانی که خاک باغ‌چه و درخت و رودخانه بشناسند آواز کند.
من اما مثل کبکی سر به زیر توده‌ی برفی چونان آلوده می‌ذارم
و از دشنام افکار تمام رهسپاران زمینی سخت بیزارم
برایم بهتر است تنهایی و تنها شدن از دست این مردان بی‌کار و هنرنادار ذهن‌اش سخت آلوده
خدایا اتهام ناخدایی را به گردن می‌کشی
اما به روح سبز آن جنگل که از آفاق دور بی‌قراری‌های من پیدا شدهامشب مرا از نارفیقان زمینی وارهان

دلک من

غم خریداری نداره دل ساده، دلک من
باز دوباره واسه چی از غصه‌ها قصه نوشتی؟
همه انگار دربه‌در دنبال یک لقمه‌ی خنده‌ان
سفره سفره گریه‌هاتو تو چه کوچه‌ای گذاشتی

می‌دونی دل؟ تو که بغضت رنگ بغض عاشقا نیست
چرا هق‌هق پشت هق‌هق پیش مردم گریه کردی
کی دیگه برای گریه یک رفیق جز تو ببینه
تو چرا اشک فریبو آیه‌ی شبونه کردی

دل ساده، دل ساده، دلک من
تو میون آدما بازم غریبی
تو اگه خنده به لب اونجا بمونی
واسه گریه کردنام بازم رفیقی

حالا اینجا باورم کن دل‌ِ تنگم، دل ساده
اگه فریادی واسه‌م باقی نمونده مثل دیروز
همه اینجا خرج این ترانه‌های آشنا شد
تو برو؛ برو از اینجا مثل فریاد من امروز

اگه لب‌هام توی هق‌هق حرفی از گلایه گفته
اگه شکل بغضم امروز، اگه گریه‌ام دست آخر
تو دلی بزرگی از توست، تو ببخش اگر که رفته
اگه دیروز من امروز تورو به فردا سپرده

دل ساده، دل ساده، دلک من
تو میون آدما بازم غریبی
تو اگه خنده به لب اونجا بمونی
واسه گریه کردنام بازم رفیقی

اگه تنهایی سروم بی‌رمق گوشه‌ی کوچه
تو خیابون یک کابوس که پر از هیچه و پوچه
من گرفتار حقیقت من به دنبال جنونم
خسته‌ی خسته‌ی خسته‌ام، ساکن غربت کوچه

دل ساده، دل ساده، دلک من
تو میون آدما بازم غریبی
تو اگه خنده به لب اونجا بمونی
واسه گریه کردنام بازم رفیقی

هرگونه استفاده موسیقایی از این اثر منوط به کسب اجازه از صاحب اثر و عقد قرارداد با آن است. milaad85@gmail.com

هو

مرا به رفتن می‌خواند
این‌گونه: «بیا»
بی‌هوده زوزه می‌کشید و دستانش به سبک غزلی نو
تصنیف اسارت را خمیازه می‌کشید
سوگ‌وار ماندن‌ام بود شاید
یا به مرگ دقیقه‌ای که در تکاپوی ماندن و رفتن می‌کشتم گریه سرمی‌داد
رفتم انگار
ماندم شاید
از دریچه هواکش یک فریاد
در کوپه‌ی پرتلاطم یک لحظه
که تماشای بی‌قراری روح درختی را میسر می‌ساخت

خبر

... و ذکر این نکته ضروری‌ست که به دلیل برخی ناملایمات فرهنگی، کپی‌برداری‌های ناعادلانه و بدون اجازه از این بلاگ مدتی‌ست که نمی‌توان از این وب‌گاه، به عنوان آینه گوشه‌نمای فعالیت‌های من نام برد. از این پس تنها به انتشار اینترنتی برخی از آن نوشته‌ها خواهم پرداخت که به طور رسمی در نشریات معتبر یا کتاب‌های گروهی یا شخصی به چاپ رسیده باشند...

شبی که پر گلایه بود

من نه ایمنم آنچنان که تو گام برمی‌داری
نه آنچنانم سست
چون غرقه‌ی دامن‌ات در آغوش باد

با لَخت لَخت گیسوی تو
من خرد می‌شوم
در تاکْ‌ تیکِ قدم‌های گنگ تو

یک گام به سوی مقصود می‌روم
صد گام که دیگرانم به قصد تو

از تو اشاره‌ای به خرمن حواس من نبود
اما چه سوختنی می‌کند دلم در هوای تو

آتش

بوی غریب دود می‌دهد پیراهنم
انگار که
آتش گرفته باشم از اتفاقی
انگار که
تماشای شعله‌بازی را
به تفکر و آسودگی
وصله زده باشم

من
هیمه هیمه
رنگ آتش را
از منفذ نامرئی دست‌هایم
احساس می‌کنم

من
قطره قطره
نشانی آتش را
به روی رنگ دود تنم
انبار می‌کنم

اما هنوز
مشکوکم به سرخی آتش
که اینجا رنگی ندارد
به صدای سوختن
که شنیده نمی‌شود
و به دودی
که به چشم هیچ -خودی- نمی‌رود

با این همه
تنها از خاصیت غریب چشم‌های شماست
که می‌توانند آتشی به هستی‌ام بنشانند
که غریبه‌گی دود با پیراهنم آشنا شود

حالا دیگر
نه من و نه شما
با فکر سوختن غریبه نیستیم
حالا انگار
دلِ من برای ما می‌سوزد
و تنم هنوز از دست شما

پله

حالا انگار همه می‌ترسند که تو رویا باشی
یا چیزی شبیه به خواب عصر
پله‌ها از وحشتِ سقوطِ عشق به زمین می‌‌ریزند
و در
به اندازه‌ی خروج هردویمان جا خواهد داشت
اما هنوز قهوه‌ها یکرنگ
چشم‌های تو خوش‌رنگ
و دست‌های من که بی‌رنگ
من از پله‌ها می‌گذرم تنها و
در به اندازه‌ی یک نفر باز می‌شود تنها

حالا انگار من رفته‌ام
بوی شب گرفته‌ای تو
و قهوه‌ات به دنبال تو می‌گردد.

سنگ صبور

سنگ صبور، سنگ صبور
تو صبوری، من صبور
سهم من تو زندگی
یا تن عشق، یا تن گور

سنگ صبور، سنگ صبور
شریک غصه‌هام کی بود؟
چرا تو این دربه دری
کسی کنار من نبود

شهزاده‌ی بزرگ شهر
پشت کدوم پنجره‌هاست
واسه دوباره‌تر شدن
آخر قصه پس کجاست

چرا کسی به دست من
گرمی دستی نمی‌داد
چرا کسی به دست شب
چراغ روشنی نداد

نوروز

گوشی‌ات با خبر پیک من از جا برخاست :
"مژده‌ی آمدن عید هنوزم با ماست"
من بهارم و به تو طعنه‌ی نوباش زدم
گرچه سالی که نکوست از بهارش پیداست

خودِ بید

چیزی نظیر این بید در فکر امشبم بود
کز ترس شب‌شکن‌ها بر سرنهادم این خود
باید بگویم امشب تا درد خود بدانم
کین خودِ سبز لرزان باز از حماقتم بود

وقتی که گریه نیست

گریه که نیست، گریه که نیست
روزنه‌ای قد فراموشی این شب‌ها نیست
دست آلوده‌ترین رهگذر کوچه‌ي عشق
با غم و غربت این بی‌نفسی
با نفس کشیدن از هوای مسموم زمین
مثل من، مثل تو حتا، آشنا نبود و نیست

از شب و شیون و این فصل غرور
که به اندازه‌ي این لحظه شکست
تو بگو به مرد دریازده باز
وقت دریا زدگی گریه که نیست

گریه که نیست وقت گل کردن این پنجره‌هاست
به شب و کوچه و باران، به درخت
به صدای پرسه‌ی عاشق خیس
گم شده در تن باد، وقت شب، گریه که نیست

گریه که نیست، دلِ آشوبم را
اندک اندک غرق آرامش رویا بکند
گریه که نیست در میان بغض هق‌هق‌هایم
فکر اندیشه‌ی فهمیدن و تنها مردن
فکر نو کردن شب‌بوسه‌ی باد از این خاک
فکر آتش زدن این جنگل
حس برگی شدن و تن به تن هرزگی باد سپردن را باز
با زبان تلخ این گریه بگویم امشب

قافیه

بوي ناخوشي نيست. نه! تنها خوشيِ رهگذر شبيه من نيست. شعري را به دوش مي‌کشد که شاعري با اندوه سرشارش يافته است. آنوقت گمان به برابري احساس خود با او دارد؟ احساس، تداوم هذيان من نيست که به شبِ کسي گره بخورد. گندمزار بوي باغچه را نمي‌شناسد، لطافتِ شاخه‌ي ياس را نمي‌چيند. آنوقت منِ اقاقي را به سرخي گل سرخ ترغيب مي‌کند. حاشا که تک زنجيري از لطافت الياف کاوش بکاهد. نه! دلگيري من از اين دست نيست. از دست رگبار است که موج سيل را نمي‌شناسد. از رهگذري‌ست که در خيسي‌ِ باران بهاري، خود را با دريا سربه‌سر مي‌بيند. معصوم از بستري که در کوچِ تنِ خود، سايه به سايه، ابريشم زنگ مي‌خورد. وزن دليل متانت نيست. سنگيني دليل معنا نيست. جاذبه‌ اندوه کسي‌ست که هرگز کس ديگري همدوش او ثقل زمين را تجربه نکرده است. اسب حيوان نجيبي نيست. اسب خورجين دارد. نيوتن جاذبه را مي‌فهمد. آن مرد با اسب مي‌آيد که داسي تازه از هلالِ ماهِ نو چيده است. آن مرد اسب نيست. آن اسب مرد است. باد ميان خانه مي‌پيچيد که بود کدر شب را که مثل قير روي ديوار اتاق ماسيده بود بزدايد. نه! دل‌خوشيِ پنجره‌ي اسب را باز بگذار. من دريچه‌ام. سر تا به‌ پا و لکه هنوز از ديوار معصوم‌تر است. من اميد به درک تو دارم و تو شک به درک من!نفس، کشيدني‌ست؟ شبيه چيست؟ به اين سيگار مي‌ماند يا به اين رنگ و روغنِ آبستره؟ هنوز تقدير را از روي طاقچه پس نزده‌ام. بگذار، حالا مي‌آيم... آمدم. اين يک اتفاق بود. يک حادثه که در شب‌ِ خوش من کمين کرده بود. پرنده در برف چه مي‌کند، زود! سريع‌تر! راهي خانه‌شان کن. جاي من اينجا نيست؟ پدرآمرزيده باش هوس‍! رها به تنهايي باش. سقوط به انفجار و رويا به خاکستر. قطره‌اي مي‌چکد در سقف. مثل ماه که سال‌هاست چکه مي‌کند در شب من. چه قدري تو مگر؟ احساسِ اتمامِ تو به اجبارِ تکميلي، دوباره پيوند خورده؟ بي‌تاب شدي؟ هراس و اضطراب در تو جوانه زده است؟ فرياد مي‌زند کسي که چرا؟ مي‌خواهي تاب کودکي‌ام را به تو قرض بدهم؟ من وقتي بچه بودم سرسره هم داشتم. آنرا مي‌خواهي؟آخر نفهميدي خاتون کُلفَت بود يا معشوق؟ مثل خروس بي‌محل خودت را به خواب زده‌اي که شعر را به قافيه مي‌سنجند؟ مگر اين زنجير را نمي‌بيني؟ نکند دير برسم؟ بگذار برايت از شعر بگويم. من از سقوط تبار خود به اعماق مي‌ترسم. من از هواي نفس کشيدنم گريزانم. مثل سازدهني، ترومپت، چاقو که سيم ندارند. مثل همين امشب که سرد نيست، درد نيست، مرگ نيست. ناخوش هم نيستم، تنها دنبال شب‌گير مي‌گردم. مگر نه که مفهوم رخسار مي‌سازد؟ پس چرا رخسار من به مفهوم مرده است. خميده بودم که زنجير پاره شد. ستاره به ماه چيزي گفت که رفت؟ نکند روز و روزگار بهم بريزد. نکند ماه بر نگردد. نکند حساب کار مثل معلم نمره‌ي ردي بدهد؟ حالا نمي‌شد اسب نجيب باشد و آن مرد فقط با اسب بيايد. نه! نقل اين حديث نيست. صداقت مرده است. حالا ديدي؟ بوي ناخوشي نيست، صداقت مرده است.

دل‌تنگ

با عبور تو
من
شادمانی‌ات
غم من
و تکرار سال‌ها
چگونه شعری بِسُرایم
که ناکامی من
از درک شادی تو
در حضور اندوه‌ام
تسلی یابد
چگونه بگویم
چه شدم آنروزها
و چه می‌شوم این‌روزها
تا روز به عمر مرگ من
بسرآید.

نه!
نه هنوز دل‌تنگ تو نیستم!
بیش از آن
چشم‌تنگ به شادی‌ات می‌زییم.

پنجره

با همه بغض خیس یک فریب
با همه ترس فکر یک ریا
همسفر تا به فتح یک سراب
رهسپار روی ذهن جاده‌ها

تا سحر، تا سپیده رج زدم
تا غزل در شبم به گل نشست
بوسه‌ را از تن کاغذ شبم
عاقبت ترس دست من شکست

در همه، از همه من جدا شدم
تا به مرز جنون، یک صدا شدم

فکر آزادی ذهن سرد من
فکر آبادی برگ و ریشه بود
با تو ام، ای به من مثل پنجره
چشم من در غم دیدن تو بود
پ ن : وزن ناهمگون ترانه، بخاطر سوار کردن کلام بر یک اثر شنیداری‌ست.

این بار جنگل

دختر جنگل صمیمانه تر از نگاه تو منرا سرد میشود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراریست. ای کاش نگاهت نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا میخواند. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی های من جا میماند. حوصله
بارانم اگر مجذوب دستهای تو کنار چمبره زدنهایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی.مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمیشود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می دارم. نمی دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترینش برای عادت من
سیر میشود.من جنگل را با یک تبر دزدی قطع خواهم کرد و آنقدر از انگشت انگشتری ام خون میچکید که رد پای ات را روی شاخه های بهم چسبیده ایستادم.بگذارید! فرصت یکبار زندگی من را پس بدهید. من در چشمهای خیس دریا خوانده بودم که زندگی آبی است. اما تو سبزی و رنگ، التماسِ خیانتِ پوشیده شده.باز من در شب قدم میزنم و دستهایم در جیب هایم جا میمانَد. خورشید انگار که باریدن باران را خوابیده باشد، برای نگاه من سرک میکشد. اما من بی اختیار تر دنبال نگاه مسموم تو میگردم که کدام شاخهِ کدام درختِ این جنگل را نفرینی کرده.من نفرینی آخرین نگاه تو بودم و با همه دلهره های آشتی بوسیده بودم. پای من در التماس قد میکشید و چشمهای تو خمارتر دست هوا را می بلعید. عشقبازی با هوا؟! وا مصیبتا! تو هنوز ترانه ی من را نشنیده ای؟برایت می نویسم. باشد برای یادگاری. قول میدهی نام من را روی سطرهای خالی یک دفتر جا نگذاری؟ من امتداد تو در خودم، مثل یک صوت محتوم که با شِکَر شیرین میشود و تو که کامل میشوی ماه سکه ی طلای آسمان خواهد بود.دیگر نه تو هستی و نه این دیوار. من شبها کنار جنگل قدم میزنم. برگ ها را یکی یکی زیر پایم میچلانم، به باد لکنتی جنگل میخندم و سوت زنان میگذرم.از اینجا تا آنجا، تا لاهیجان چند کیلومتر راه باقی است. اما شبها کنار اتاق تو هنوز صدای باد می آید.من روزهایم را یکی یکی از لابه لای زندگی جدا میکنم، با آن عصایی میسازم و تا امتداد نگاه تو قدم میزنم، به کجای جنگل نگاه میکردی؟

تکراری

چیزی نپرسیده‌ام. هیاهو دارم. مثل شاخه‌ای که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشانم. سکوت نکن. من خودم را از حرف‌هایم پس می‌گیرم. من خودم را خلاص می‌کنم. حلقه‌ام. حلقه‌ام کجاست؟ حلقه‌ی عطوفت که دیروز از سقف آویزان بود. تاب می‌خورد میان زمین و آسمان و چقدر لبریز از لذت
بودی که مرا دست باد انداخته‌ای. نه! دیگر وقت ایستادن نیست. من باید بگذرم و این سکوت نارنجی را که از سردی به من چسبیده است کجا نوشته‌ام؟ تماس می‌گیرم. با من حرف خواهی زد. از راز، از رمز. از چگونگی اندیشه‌ی انسان‌ها که با بالاترین دُز شباهت به آنها غریبه‌ام. چیزی در من می‌گردد.
مثل حس نیاز، مثل حس عطش اما نه به من، نه به تو. من به نیستی نیاز دارم. من به نیستی عطش دارم. به مرگ، به مردن. خوابیده‌ام. عینکم کجاست. گفت حس خوردن نیست. انگار که از آب می‌گویند. انگار تشنه نیستند. اما تو ایستاده‌ای. پشت این برگه‌ی کاغذ من خوابیده‌ام، تو ایستاده‌ای.
اما تو ایستاده‌ای. که چه؟ چه چیزی را از این سطرها می‌جویی؟ آنوقت که آمده‌ای من گذشته‌ام از این احساس. نگاهم کن! می‌خندم. می‌توانی هجی کنی؟ م-ی-خ-ن-د-م ...به من نگاه کن. من درگیر خودم. مثل یک آدامس -چه کلمه‌ی بی تشابهی به این سطرهاست- چسبیده‌ام به زندگی. اما تو منرا جویده‌ای. طبق خواسته‌ات. این گوشه، آن گوشه. از آهن بودم. نرم شدم. نرم مثل پر قویی که در دریاچه خون می‌رقصد. آواز خواند؟ آن آوازی را که می‌گفتند باید
بخواند. کسی شنید؟ چه لطفی دارد. گشنگی! تشنگی! عطش! نیاز! وقتی کسی حرف‌هایت را باور نداشته باشد. باور از حدود اختیار گذشته بود. چند روز پیش خوانده بودم. از خودم رفته‌ام. نپرسیده‌ام سوالی را. مطمئن باش. اما پاسخم را فراموش کن. دیگر خسته نشدم که بگویم فعلا
می‌روم برای سیر بودن.

اعجاز

چه اعجازی
کدامین برگ
از ترسیم یک پاییز می‌ترسد

چه اعجازی
کدامین برگ
تا آخر
در آغوش تن یک باد می‌رقصد

چه اعجازی
کدامین فصل
از خود جوششی رنگین
به قلب خاکی این خاک می‌بخشد

چه اعجازی
کدامین مرد
فریاد خراش آلوده‌اش را
بر شب سنگی و وهم‌آلود می‌بندد

چه اعجازی
کدامین مرد
کدامین زن
کدامین کودک
از تاریکی این شب نمی‌ترسد

جنون

از گذشت روزها ترسی به دل بود و چنان بر باد می گشتم
که خود را در کنارِ رهگذر بادِ زمین آلوده ی تن خیسِ وحشت پوشِ پوشالی
نمی دیدم

هوای یک هوای تازه تر
در بی هوا حسِ پر از ترسیم یک بال مقوایی و وهم آلود
برای پر زدن در آسمانِ نیلی دشتِ پر از نیلوفر و یاس و اقاقی
برای گم شدن تا مرز پیدا بودن از اندوه رویاها
-به سان آسیابانی که بادش در زمین می سفت و بر بالش نمی آسود-
می خواهم

از گذشت روزها ترسی به دل بود و چنان بر باد می گشتم
که تقویم از نگاه شعر جاری در کنار برگه های خود گریزان بود
تمام برگ ها با لمسِ دستِ بادِ این عریانیِ بی وقتِ شهوت پوش
میان خانه ام گویا پریشان بود

از گذشت روزها ترسی به دل بود و چنان بر باد می گشتم
که اینجا در میانِ شعر جاری، بی هدف، مجنون و لیلا کُش
خودم را، من جنون را تازه تر دیدم

روزانه 1

من نظر به حضور آبی تو داشتم
هرچند که در زوال خود پری نداشتم

غیر چشمت در آسمان من نبود نور
من دل به تابش بی امان تو داشتم

آسوده بود در نگاه تو چشم های من
به خط خاطراتت خطرها نداشتم

با درد خود چه غریبانه آشنا شدم
بی شب به سمت روزها که کسی نداشتم

من به فرجام خود در های و هوی های باد
با رای بی نصیب تو هم خو نداشتم

باید به وقت تلاقی شاخ های مرگ
فریاد برآرم که آرزویی نداشتم

تعادل

نیاز به جنسیت یا ویرانی اشکال غیر هندسی کسی نیست. من روی غزلِ پاییز، برف زمستانی‌ام را بو می‌کشم. تعادل برقرار است حتا در من وقتی که احساسی جای خود را به حس دیگری می‌دهد. مثل تصویر یک هنرپیشه، شاعر، آهنگساز که روی دیوار روبه‌روست. چیزی را جایی جا گذاشته‌ام. دور شده‌ام از فضایی که می‌توانست بهترین باشد برای گفتن همه‌ی چیزهایی که در تعادلشان به تقابل نشسته‌ام. تقابل، امکان تماشای هوس پر رنگ قلمی‌ست که در من جا خوش کرده است.
انتهای عادت چیزی قرار گرفته است شبیه به عریانی بی‌وقت شعله‌ای که از شمع نیم سوخته شب تاریکی بجای مانده است. گاهی تاریکی زوزه می‌کشد، من خمیازه‌ام را روی باد فوت می‌کنم. برای سرد بودن، هوا هم گرم نیست. بیراهه حوالی دلشوره‌ایست که روی کابل‌های باران خورده قندیل بسته‌اند؟ چقدر دورم؟ چقدر بوسه چشیده‌ام؟ از چند هزار انسان؟ اما من هنوز طعم لب‌های خود را به خاطر نیاورده‌ام. من سازِ دهنی شده‌ی روزگارم. نه نفس کسی در من می‌رود و نه مکشی هوای هزار بار مزه کرده‌ام را پس می‌گیرد.
یک شب سیرم کرد. گرسنه بودم؟ یک شب سیرش کردم؟ گرسنه بود؟ چقدر اشتیاقمان بی شباهت بود به معنای سیب سرخی که در یخچال، سه روز مانده است را بردار. گفتم سه روز؟ شاید بخاطر این بود که سه روز! سه روز تمام انتظار شعری را می‌کشیدم که با همه‌ی دلشوره‌ام، با معنای غریب اما آشنای تمام احساس من، از تمامی اعماق من باید می‌آمد. اما نرسید. سه روز! سه روز تمام به انتظار ایستاده بودم تا خود را با آن حرف‌هایی که نگفته بودم سیراب کنم. از من برود احساسی تا احساسی جدید جایگزین آن شود. تا تعادل خود را در قندیل‌های باران پاییزی زمستان به تقابل بنشینم.
هر کسی می‌توانست با هر احساسی از دور به تماشایش بنشیند. هر کسی می‌توانست ماه را در روز حتا، زیر برقراری خورشید ببیند. اما خورشید با تمام ندامت‌اش، با تمام دلسوختگی‌اش، آن قدر عریان بود که کسی جرات نکند نگاهی به رخسار یا اندام متوحش‌اش بیندازد. جرات، اندوه محکوم انسانی‌ست، که ناگزیر رویای دیگران را می‌شکند. دربه‌در بازیِ شب‌بوی باغ نیز خبر از غزلِ بی‌نصیب باران نمی‌آورد. شبنم به برگ مگر از برف‌ها خیره‌سر تر نبود؟ پس چرا دریا را در تو می‌بینم با آنکه خود را با تمام اشک‌ها و گریه‌ها و گلایه‌ها قطره قطره جمع کرده‌ام. دریا تو بودی. شاید نمی‌دانستم. ورنه هرگز به جمع‌آوری خود یا بازیافت تمام اندوه خود دست‌برد نمی‌زدم. چه کسی گفته بود که دریا را اندوه گزینش قطره‌های معصوم می‌سازد؟ چرا تورا به دریایی که در دل داری و موجی که از غزل‌ریز نگاهت می‌جوشد باور نداشتند. شاید نمی‌دانستند.