عشق خاکستری

برگ های پاییزی آرام آرام و با فاصله روی زمین می‌نشستند و زیر پای دختربچه‌ها و پسربچه‌ها خُرد می‌شدند. بچه‌ها با چالاکی و فرزی از پله‌های سرسره بالا می‌‌دویدند و به نوبت از روی سرسره پارک سر می‌خوردند. روبروی آنها روی نیمکتِ پارک زیر درخت صنوبر، داریوش دستش را دور گردن همسرش مرجان انداخته بود و بازی بچه‌ها را تماشا می‌‌کرد. گاهی که از تماشای بچه‌ها فارغ می‌‌شد و یا حالت خنده‌آوری در بچه‌ها پیدا می‌‌کرد به مرجان نگاه می‌‌کرد تا عکس العمل او را در برابر این حالت بچه‌ها ببیند.
پاییز که تمام میشد آنها می‌‌توانستند پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. تقریبا پنج-شش سال پیش داریوش تصمیم گرفته بود که بالاخره پس از چندین ماه مخفی کاری جریان علاقه اش به مرجان را با او و خانواده‌اش در میان بگذارد. یکی از روزهای خنک و زیبای پاییز بود که طبق عادت تمام آخر هفته‌هایش در پارک روی یکی از نیمکت‌ها نشسته بود و مرجان و خانواده‌اش را که چند نیمکت آنطرف‌تر نشسته بودند زیر چشمی‌ می‌ پایید. بالاخره بعد از چند بار منصرف شدن تصمیم خودش را گرفت و خودش را با هر بدبختی بود به نیمکتی که آنها روی آن نشسته بودند رساند. دست و پای‌اش می‌‌لرزید و پیشانی اش از عرق خیس شده بود. نفس عمیقی کشید و رو به مادرِ مرجان، پس از سلام و تعارفات معمول برای خواستگاری از مرجان، وقت گرفت. یک ماه بعد مراسم عروسی آنها کاملا شبیه به باقی زوج‌های جوان، خیلی سریع و معمولی انجام شد و آنها توانستند زندگی مشترکشان را آغاز کنند.
از آنروزها پنج سالی گذشته بود و در این مدت علاقه داریوش به مرجان روز به روز بیشتر شده بود. از هر فرصتی برای خوشحال کردن همسرش استفاده می‌‌کرد. تقریبا هر روز وقتی که از سر کار بر می‌گشت برای او یک شاخه گل رز سفید می‌خرید و به مناسبت‌های مختلف به او تقدیم می‌‌کرد.
داریوش از وقتی که با مرجان ازدواج کرده بود فکر می‌‌کرد که به اکثر آرزوهایش رسیده است و به نوعی حضور و دلگرمی‌ که وجود مرجان در او ایجاد می‌‌کرد را باعث پیشرفت در کار و زندگی‌اش می‌دانست. با او به جز چند نوبت مشاجره لفظی و ساده که سر بحث های پیش پا افتاده اتفاق افتاده بود سابقه درگیری و یا دعوای دیگری نداشت و همیشه از بابت اینکه با همسرش کوچکترین اختلاف و مشاجره‌ی طولانی مدتی انجام نداده به خودش و او افتخار می‌‌کرد. بیشترین زمانی که آنها با هم قهر بودند و یا ترجیح داده بودند که با هم حرف نزنند به بیش از چند ساعت نمی‌رسید. پس از اینها همیشه داریوش خودش را مقصر می‌دانست و پا پیش می‌گذاشت و برای آشتی کردن با مرجان پیش قدم می‌شد. مرجان هم معمولا پس از چند دقیقه‌ای طنازی و منت گذاشتن سر شوهرش با او آشتی می‌‌کرد.
حالا بعد از آن‌ همه مدت و بعد از آن ‌همه اتفاقات خوشایند ریز و دشت، داریوش با ریش تراشیده، پیراهن تازه اتو کشیده شده، شق و رق مانند کسی که قرار است بساط یک مهمانی بزرگ تشریفاتی را فراهم کند مغرور و متفکرانه نشسته بود و مدام با دست راستش کتف و سرشانه‌های مرجان را نوازش می‌‌کرد. تمام اتفاقات این چندساله مثل تصویرهایی که آرتیست فیلم «عبورِ خاکستری» در آخرین لحظه‌های عمر خود دیده بود از جلوی چشم‌هایش گذشت. همین چند روز پیش بود که وقتی از سر کار برمی‌گشت دو بلیط ویژه برای تماشای این فیلم از گیشه سینما خریده بود تا بتواند برای سورپرایز آن شب چیز جدیدی داشته باشد. تمام اتفاق‌های گذشته از جلوی چشم‌هایش رد می‌شدند از روز آشنایی، روزهایی که به مسافرت رفته بودند، روزهایی که تا دیر وقت در اداره کار می‌‌کرد تا بتواند با پول اضافه کاری برای مرجان هدیه جدیدی بخرد و خیلی از لحظه‌های خوش دیگر. و حالا او تصمیم گرفته بود تا امشب برای مرجان سورپرایز فوق العاده و جدیدی داشته باشد و سعی می‌‌کرد تمام عکس العمل‌هایش را از قبل پیش بینی کند، اما از آنجایی که سورپرایز امشب با جریان شب‌های این‌چنینی کمی‌ متفاوت بود نیاز به همکاری مرجان پیدا می‌‌کرد، برای همین تصمیم گرفته بود که بخشی از نقشه خودش را با او در میان بگذارد. به همین خاطر به حالت آرامی به او گفت :
- مرجان ! امشب بهترین شب عمرت را می‌سازم. می‌خواهم کاری کنم که تا عمر داری این شب را از یاد نبری. کاری می‌کنم که جوری به تو خوش بگذرد که قبل از این چنین لذتی را تجربه نکرده باشی.
مرجان با کنجکاوی پنهان شده‌ای پرسید :
- اوه ! مثلا میخواهی چه کاری انجام بدهی؟ فکر نمی کنم کار دیگری مانده باشد که انجام نداده باشی. داریوش ! دیگر همه چیز تکراری شده است
داریوش لبخند معنی داری زد و بجای جواب ادامه داد :
- امشب با باقی شب ها فرق می‌کند. مطمئن باش ! واضح ترین فرق‌اش هم اینست که خودت هم در این نقشه سهم داری. یعنی خودت هم باید با من همکاری کنی تا به آن چیز فوق‌العاده برسی.
- نه ! مثل اینکه این‌بار قضیه کاملا با گذشته فرق دارد. من چه کمکی باید به تو بکنم؟ مگر میشود که خودم هم سهم داشته باشم؟
- به حرفهای من گوش کن. فقط همین. سعی کن هرکاری که گفتم انجام بدهی و چون و چرا را کنار بگذاری. مطمئن باش اگر اینکار را انجام بدهی بیشتر بهمان خوش خواهد گذشت.
کمی‌ بعد از روی نیمکت بلند شدند و به سمت خانه حرکت کردند. در تمام مدتی که به سمت خانه در حرکت بودند، داریوش مانند پدری که دست دختربچه‌اش را سفت می‌چسبد، دست مرجان را چسبیده بود و به ملایمت انگشت‌هایش را روی پوست دست او میکشید و مدام به حالت های مختلف نقشه‌اش فکر می‌‌کرد.
چند ساعت بعد پس از صرف شام، سرِ میز، داریوش به حالت شوخی به مرجان گفت :
- بهتر است با زندگی ات خداحافظی کنی. بعد از این دیگر شاید اینطور زندگی را تجربه نکنی.
مرجان در حالتی که ترسیده بود سراسیمه گفت :
- داریوش مرا می ترسانی. چرا اینطور حرف میزنی؟ نکند میخواهی منرا بکشی؟
داریوش خنده بلندی سر داد و میان خنده هایش گفت :
- کشتن؟ می‌خواهم چیزی را تجربه کنی که تابحال برایت اتفاق نیفتاده باشد. مثل اینست که زندگی‌ات از این رو به آن رو شود. (و در حالیکه تازه متوجه قضیه‌ای شده باشد خنده بلندتری کرد و ادامه داد) : اما با اینحال شاید هزار بار آرزو کنی که ایکاش تورا میکشتم. نترس. کاری خواهم کرد که به تو خوش بگذرد. با این حرف‌ها که پشیمان نشدی؟ باید با من همکاری کنی. یادت که نرفته است؟
و بعد بلند شد و سریع مشغول جمع کردن ظرفها شد و بعد از آن دست مرجان را گرفت و به سمت اتاق پذیرایی کشاند. در فکر خودش باز هم به مراحل انجام نقشه‌اش فکر کرد. یک صندلی از پشت میز بیرون آورد و در فاصله چندمتری پنجره و رو به آن قرار داد. سپس از مرجان خواهش کرد که روی صندلی بنشیند تا به بقیه مراحل انجام نقشه برسد. بعد از اینکه مرجان روی صندلی نشست، داریوش گفت :
- حالا برای اینکه زیاد ذوق زده نشوی و کار غیر قابل پیش بینی انجام ندهی باید چشم‌هایت را با این پارچه ببندم و بعد دست‌هایت را به پشت صندلی محکم کنم. این‌طور وقتی نتوانی حرکت کنی چیزی را تجربه می‌کنی که در عمرت تا حالا تجربه نکرده ای.
مرجان پس از کمی‌ طفره رفتن و پا پس کشیدن از انجام دادن این کار با اصرار بیش از اندازه داریوش تسلیم شد و آرام و بی‌صدا نشست تا چشم‌ها و دست‌هایش را ببندد. بعد از آن داریوش کمی‌ عقب رفت و اندام زنانه و شهوتی مرجان را که اینطور گنگ و گیج روی صندلی قرار داشت برانداز کرد. سپس به اتاق کار خودش رفت و چند دقیقه بعد با یک ساک بزرگ برگشت. آرام و بی صدا ساک را پیش پای مرجان نزدیک صندلی قرار داد. نوعی نوار چسب پهن را از ساک درآورد و بدون مقدمه در جهت عکسِ نشستن مرجان، روی پاهای او نشست. مرجان که کمی‌ از این جریان‌ جا خورده بود، عصبی و درمانده از او خواست که زودتر این بازی را تمام کند. داریوش در جواب او را آرام کرد و از روی لب‌هایش بوسه گرفت. بعد نوار چسب را برداشت و زودتر از اینکه او بتواند عکس‌العملی نشان بدهد چند دور نوار چسب را دور دهان و سر مرجان پیچاند و وقتی مطمئن شد که به هیچ وجه ممکن دیگر صدایی از او در نخواهد آمد از این کار دست کشید.
مرجان که حسابی جاخورده بود تقلا می‌‌کرد تا خودش را از زیر پاهای داریوش خلاص کند اما چون داریوش تمام وزن خودش را روی بدن نحیف مرجان انداخته بود او نمی‌توانست کوچکترین حرکتی کند. از اینها گذشته دست‌هایش هم از پشت بهم بسته شده بودند و او نمیتوانست از آنها کمک بگیرد.
داریوش همانطور که روی ران‌های مرجان نشسته بود از داخل ساک طناب باریک و محکمی‌ درآورد و کمر و شکم او را با طناب به صندلی بست. بعد یکی یکی پاهای او را به پایه های صندلی محکم کرد و در نهایت با خیال آسوده از روی ران‌هایش بلند شد. در این فاصله کوچترین صحبتی با مرجان نکرد و در تمام مدت با چهره‌ای خونسرد به کار خودش ادامه می‌داد. بعد سیگاری آتش زد و کمی‌ آنطرفتر روی مبل نشست و به بدن و صورت او خیره شد. مرجان با صورت برافروخته، موهای پریشان مشغول تقلا کردن و گریه کردن بود اما صدایی از او خارج نمی‌شد، از چشم‌هایش قطره قطره روی گونه هایش اشک می‌چکید و آرایش زیر چشم‌هایش را پاک می‌‌کرد و سیاهی آنرا به گونه‌ها انتقال می‌داد.
داریوش پس از آنکه سیگارش را کامل کشید و فیلتر آن را روی دسته مبل خاموش کرد از میان دودهای معلق در فضا خودش را به مرجان رساند. طناب دیگری را که آماده کرد بود از زیر بغل دو دست مرجان رد کرد و دو طرف آنها را بهم گره زد و در نهایت به هر زحمتی بود آنرا از میله‌ی آویزِ لوستر رد کرد. بعد طناب را آنقدر کشید تا مرجان و صندلی در حالت معلق و آویزان در آمدند. طناب را طوری به دور کتف‌های او بسته بود که وزن او کاملا روی کتف‌هایش تقسیم می‌شد. بعد از آن صندلی را از پاها و دستهایش آزاد کرد و به نوبت دست‌ها و پاها را با طناب به یکدیگر محکم کرد. در این صورت مرجان، آویزان از میله‌ی آویز لوستر، طوری که وزن بدن‌اش روی دست‌ها و کتف‌هایش می‌ افتاد، معلق میان کف اتاق و سقف قرار میگرفت. داریوش روی صندلی رفت و چشم بند مرجان را از روی چشم‌هایش کنار زد. بعد با همان خونسردی دقایق قبلی‌اش کارد آشپزخانه را برداشت و با حالت آرام لباس‌های او را پاره کرده و تمام آنها را از تنش خارج کرد. در تمام این مدت مرجان سعی می‌‌کرد با تقلا و تلاش پی در پی خودش را از این وضعیت خلاص کند. اما تقلای او باعث می‌شد که تنها میان کف اتاق و سقف تاب بخورد و فشار بیشتری به دست‌هایش وارد شود.
داریوش از اینکه او را لخت و عور، آویزان از سقف و با آن حالت درمانده می‌دید احساس خوشی می‌‌کرد. لبخند گنگی گوشه‌ی لب‌اش نشست و روی اندام شهوتی و خوش فرم مرجان دست کشید. دستش را روی کپل های او لغزاند و مسیرش را از روی شکم تا سینه‌هایش ادامه داد، بعد از آن پستان‌های مرجان را به نوبت در دست‌هایش گرفت و میان دست‌هایش فشار داد. مرجان که از آن بالا این صحنه‌ها را می‌‌دید، با چشم‌های از حدقه بیرون آمده، بنظر می‌‌آمد که مدام جیغ و فریاد می‌کشد اما طبیعتا چون دهانش بسته بود صدایی از او شنیده نمی‌شد. داریوش کارد را از روی زمین برداشت مانند قصابی که سر گوسفند یا گاوی را از سر جدا می‌کند پستان‌های او را با چند حرکت از تنش جدا کرد و هرکدام را کمی‌ در دستش برانداز کرد و بعد به گوشه ای پرتاب کرد. در این فاصله مرجان که نمی‌توانست کوچکترین مقاومتی در مقابل این حرکت داریوش نشان دهد بی صدا فریاد می‌زد و از درون به خودش می‌پیچید. خون همه جا را گرفته بود، روی صورت داریوش، دستهایش، بدن مرجان و زیر پاها و بدن او.
داریوش بعد از اینکه هردو پستان مرجان را از ته برید، پارچه بلند و بزرگی را که از قبل آماده کرده بود برداشت و با آن روی زخم و دورتادور سینه او را باند پیچی کرد و تا جایی که می‌توانست جلوی خونریزی را گرفت. بعد یک صندلی جلوی پنجره و روبروی بدن اش قرار داد، روی آن نشست، سیگاری آتش زد و حین کشیدن آن به چهره درمانده، گریان و چشمهای ملتهب و همچنین بدن نیمه جان مرجان نگاه می‌‌کرد و چند لحظه به چند لحظه خنده های عصبی سر می‌داد.
فکر های عجیب و غریبی از سرش می گذشتند، دوباره تمام لحظات خوش زندگی اش از جلوی چشم هایش گذشت. خودش را میدید که لباس پلوخوری‌اش را پوشیده و با خانواده به خواستگاری مرجان رفته، یا وقتی که از پشت تلفن مرجان را ترسانده بود و یا روزی که با یک بسته پستی برای مرجان گل فرستاده بود اما از قضا بسته چند روزی در اداره پست مانده بود و وقتی پستچی آنرا به خانه رساند تمام گل ها پژمرده شده بودند. چه لحظاتی را با مرجان گذرانده بود. با خودش فکر کرد که آیا لذت واقعی زندگی را چشیده است؟ مرجان چطور؟ آیا توانسته است عشق را تجربه کند؟ همیشه فکر میکرد که سرحد عشق چیست و حالا بعد از آنهمه خاطره، مرجان که برایش به معنی مطلق عشق بود مثل گوسفند سلاخی شده دکان قصاب ها جلوی چشم اش از سقف تاب میخورد. اصلا میشد برای عشق تعریف دقیقی داشت؟ آیا انتهای عشق چیزی شبیه به این نبود؟ آیا توانسته بود بهترین هدیه آلوده به عشق اش را به مرجان تقدیم کند؟
به همین چیزها فکر میکرد و پشت سرهم از سیگارش پک های عمیق میگرفت. وقتی سیگارش تمام شد ایستاد، فیلتر سیگارش را به سمت خونی که در کف اتاق جمع شده بود پرتاب کرد و پس از آن از پنجره‌ای که روبروی بدن نیمه جان مرجان قرار داشت، از طبقه چهارم ساختمان خودش را پایین انداخت. چند لحظه بعد بدن بی‌جان داریوش زیر پای رهگذران خیابان در خون غوطه می‌خورد.

- چند روز قبل از این ماجرا، وقتی داریوش چند ساعتی زودتر از سرکار برگشته بود و سعی داشت آرام و بی صدا وارد خانه شود تا مرجان را با هدیه جدیدش غافلگیر کند، ناخواسته خودش غافلگیر شد. چرا که مرجان با یکی از دوستان بسیار نزدیک داریوش، در اتاقِ خواب مشغول عشق بازی بودند.

2 نظرات:

اليف. علي يف گفت...

داستان جالبي بود. بهم بگو آنتي فيلتر داري. ميخوام يكي از اولين پستهام رو برات بفرستم. متاسفانه فيلتره.

mojtabahojatoleslami@hotmail.com گفت...

سلام
بیشتر از سی‌ سال پیش خونهای ملت ما درخت استقلال ، ازادی ، جمهوری اسلامی را میوه دا ر کرد ولی‌ متاسفانه رهبران ما غصهٔ پول چینی‌ ها و معاملات با اینها را میخورند و یا اینکه غصهٔ. این فلسطینیها و یا بدتر از همه حزب الهی ها را میخورند . هرکس ریش داره با یک اسلحه ادعای اسلامی بودن میکنه . من هزار با ر برای جمهوری اسلامی حقیقی‌ جان میدهم ولی‌ حاضر نیستم یک قطره خون برای این اسلام خراب کنها بدهم . امیدوارم این رهبران ما در روز سال گرد انقلاب فریاد االله و اکبر های مردم را دلیل بر اغتشاشگری تعبیر نکنند همین الله و اکبر های مردم بود که رهبران ما را بر کار گزا شت . بنده سی‌ سال پیش در مدرسهٔ طلاب قم درس خواندم و دو سال و نیم زندان شاه بودم . الله و اکبر